!اینجا اتاق عمل نیست

 

اسکراب:

  •        بعد از 5 دقیقه دست شستن، موقع ورود به اتاق یکی از پشت در ظاهر میشه و آنت میکنه.
  •         موقع درپ، نوک دستکشت به شانگیر گیر میکنه و پاره میشه.
  •        گیره وسایلو با چنان قدرتی باز میکنی که همه ی ست میریزه وسط سینی وحالا بگرد دنبال هموستات و کوخر و...
  •        بعد ازکلی وسواس تو فیکس کردن قلم کوتر، متوجه میشی که کار نمیکنه و باید تعویضش کنی.
  •        نخ بخیه ات وسط عمل گره میخوره (اونم نایلون 0/10 اسپاچولا که هرچی زور بزنی هم نمیتونی گرشو باز کنی.)
  •        درست وسط عمل عطسه ات میگیره اما نمیاد یا دماغت میخاره وهیچ راهی نداری.

سیرکولر:

  •          برای روشن کردن چراغ سیالتیک، همه ی کلیدهای برقو میزنی و هر بار یه چیزی رو خاموش یا روشن میکنی وکلید آخری چراغ مورد نظرتو روشن میکنه.
  •         میخوای برای استراحت به دیوار تکیه کنی که مهتابی های اتاقو خاموش میکنی.
  •         موقع باز کردن نخ،  پوشش داخلی نخ  به لایه ی خارجی چسبیده و هر چی تکونش میدی جدا نمیشه.
  •       موبایل دکتر زنگ میزنه وتو طرز کار باهاشو بلد نیستی و دکتر گیر میده که جواب بده و بگو من سر عملم.
  •         داری با اعتماد به نفس وسط اتاق راه میری که پات گیر میکنه به سیم کوتر.
  •         ...

و هزاران بد شانسی دیگه که ممکنه برای همه ی ما اتاق عملی ها اتفاق افتاده باشه.

-شادی

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت12:12توسط شادی-مرضیه | |

هنرنمایی یک پرستار اسکراب!

وقتی سر عمل یه رست به بیمار میدن، میتونی با جوهر و قلمت(همون بتادین و پنس هموستات!!) خطاطی کنی!

حالشو ببرین!

ته هنرمندیم!

+نوشته شده در شنبه چهارم دی 1389ساعت21:33توسط شادی-مرضیه | |

تو هر چی  میخوای اسمشو بذار!

ولی من میدونم دچار همه ی اینایی که گفتم شدم!

دیدن رنج و عذاب کسی حتی اگه دشمنم باشه همیشه آزارم میداده!همیشه!

و این روزا به خاطر اینکه رنج کشیدن بقیه رو بیشتر میبینم ،بیشتر آزار میبینم!

بیشتر ناراحتیم هم واسه اینه که تو این بیمارستان دولتی و آموزشی و شلوغ ،90 درصد مراجعین قشر آسیب پذیر و فقیر جامعه محسوب میشن  که بیشترشون اگه پول داشتن با یه آپاندیس نمیومدن و با هزار تا عفونت برن!

همه ی مراجعین واسه جماعت رزیدنت و اینترن حکم موش هایی سفید کوچولویی رو دارن که میتونن کشفیات شون رو بیشتر کنن و به علم این جماعت اضافه کنن!

آهای فقرا!اگر شما نبودیدو بیمار نمیشدید،چیزی به علم این آقایون وخانوما اضافه نمیشد!همه رو مدیون شمان!

این عین واقعیته حتی اگه خودشون انکارش کنن!

خدایا!

ازت سلامتی میخوام برای همه!

صبر میخوام!صبر، تحمل،انرژی!

واینکه این اتفاقا برام عادی نشه!

درد کسی نشه روزمرگی من!حتی اگه قراره خودم آسیب ببینم،افسرده بشم و...

 پ.ن: موسیقی وبلاگمونو از دست ندید!

- مرضیه

 

 

 

+نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت13:18توسط شادی-مرضیه | |

بعد از کارت سوخت هوشمند نوبت به هوای هوشمند رسید. عملکرد هوا بسیار جالب و ستودنی است. در طول هفته تا مرز هشدار آلوده می شود و در آخر هفته و نزدیک به تعطیلات رسمی کشور، از مرز هشدار عبور کرده و باعث تعطیلی می شود و قشنگ تر از اون هم اینه که این هوای آلوده، پرسنل محترم کادر درمانو شناسایی کرده و به اونها هیچ آسیبی نمی رسونه و باید این عزیزان در این 3 روز به صورت آماده باش باشند! به این ها میگن: هوای هوشمند!

دیروز برای انجام کاری به یک اداره دولتی (اسمش بماند) رفتم. کارمند محترم اونجا، بسیار عصبانی وبد با ارباب رجوع که سرجمع 3نفر هم نمی شدیم، برخورد میکرد. خوب بنده خدا حق داره بعد از کلی بخور و بخواب، امروز اومده سرکار! خوب ناراحته چرا مهد کودکا و مدارس ابتدایی تعطیله و اینا مجبورن پشت میزشون بخوابن

کلی غر زد که چرا امروز همه با هم اومدین و در حین غر زدن هم با اون شکمش که یه متری هم تو آفساید بود، رو صندلی چرخدارش فر میخورد

با خودم فکر کردم که "همه" اینا چقدر با "همه" ما فرق داره!

چند بار خواستم جملاتی رو به زبون بیارم اما هربار حرفمو خوردم و فقط با گفتن خسته نباشید که یه دنیا توش حرف و تیکه بود ازش خداحافظی کردم.

+طی نتایج به دست آمده این تعطیلات روی روحیه کارمندان تاثیر معکوس گذاشته وهمه عصبانی و شایدم دپرس شدند

+این روزها بستن ماسک نیز مثل بستن کمربند الزامی شده و هوا حسابی پسه

 

-شادی

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت19:49توسط شادی-مرضیه | |

صبح شنبه:

سرپرستار اتاق عمل: بچه ها دانشگاه ایران منحل شد.

من: یعنی چی؟؟!! اصلا نمی تونستم کلمه ی منحل رو معنا کنم اما از اون جایی که رئیس با اون بالاییا مراوده داشت و از اون مجلس های صبحانه خوری های کذایی باهم داشتند یه جورایی مطمئن بودم که این حرف حقیقت داره!

و منحل و نابودشدن دانشگاه من،" ایران" شد سوژه ی این ماه! از جراح و پرستار گرفته تا بهیار و بیماربر، همه و همه از مزایا و معایب منحل شدن دانشگاه صحبت میکردند اما من و تمامی کسانی که فارغ التحصیل از این دانشگاهیم یه حال و هوای دیگه ای داریم مگه میشه یه دانشگاه رو با اون همه عظمت انقدر راحت و بی سرو صدا منحل کرد. از رئیس دانشگاه گرفته تا دانشجوی ترم یکی همه تو شوک هستند.

و اما قسمت بودار مسئله:

اگر کسی از منحل شدن دانشگاه خبر نداشت پس چه کسی جمعه شب نه ببخشید نیمه شب سر در دانشگاه ایرانو آورد پایین؟!

اگر ناگهانی بود چه کسی با صنف شریف پارچه نویس ها ساخت و پاخت کرد و مقدم عزیزان رو با پارچه ای خیرمقدم گفت؟!

 اگر از قبل پیش بینی نشده بود چطور رئیس دانشگاه شهید بهشتی با هیئتی از دوستان صبح ساعت 5:30تو بیمارستان حضور داشتند و پرچم فتح  شونو سر در بیمارستان زدند؟!

و هزاران علامت سوال دیگر؟؟؟؟؟؟ من آدم سیاسی نیستم و دوست ندارم این ها را به سیاست ربط دهم ولی میدانم که بی ارتباط هم نیست

خلاصه اینجا بدجور بر سر این میزها و پست ها کش و واکشه

 ای بزرگان این میز به کسی وفا نمیکنه ابطحی صبح وقتی لاریجانی رو توی اتاق، پشت میز ریاستش دید به این نتیجه رسیدولی خیلی دیر بود

اینجا در مملکت من چندین سال برای ساخت یک مهدکودک وقت و سرمایه صرف میکنند و در پایان بعد از وعده های گوناگون ساختمان نیمه سازی را تحویل میدهند اما در چندین روز یا ساعت دانشگاهی با آن همه عظمت را نابود میکنند و چقدر خراب کردن آسان تر از ساختن است. در مورد اول هیئتی قیچی به دست آماده ی پاره کردن روبان می باشند و در مورد دوم هیچ کس پاسخگو نیست و دیگر چه فرقی میکند چندصد دانشجو اعتراض داشته باشند و چندین کارمند سردرگم!

اکنون بعد از هفته ها، تکه تکه های دانشگاه ما، ایران بر دهان کفتارهاست و از دست من و شما کاری ساخته نیست!

پ ن:

موسیقی وبلاگ تنها به علت تغییر روحیه در این روزها تغییر کرد!

لطفا برداشت دیگری نشود!

-شادی  

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت13:12توسط شادی-مرضیه | |

این روزا صبح کله ی سحر از خواب بیدار میشم و از خونه میرم بیرون و شب برمیگردم! با وجود این همه تلاش خسته نیستم و هر روز بیشتر از روز قبل به کارم علاقمند میشم.

این روزا وقتی بعد از هشت ماه دوباره وارد محیط دوست داشتنی اتاق عمل شدم، وقتی دوباره دستم به بتادین آغشته شد، وقتی دوباره بوی کوتر به مشامم رسید، وقتی دوباره دست به سیالتیک شدم و نور تنظیم کردم ، تازه فهمیدم که چقدر دلم تنگ شده بود.

این روزا جای جای اتاق عمل و تک تک کارهایی که انجام میدم برام یادآور خاطراته و میدونم "من و تو هر دو درگیر یه حسیم"

این روزا با همکارای جدیدم حسابی اخت شدم اما...

این روزا کمتر وقت آزاد دارم

این روزا خبر منحل شدن دانشگاهمون رو بورسه

این روزا....

این روزا....

و این روزا هوا خیلی سرد شده

-شادی

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت19:56توسط شادی-مرضیه | |

"هیچ وقت " :

فکر نمیکردم بتونم از ساعت ۷ صبح تا ۷شب یکسره سرپا بایستم و کار کنم و فقط نیم ساعت برای ناهار و نماز  وقت داشته باشم( تازه فهمیدم که میتونم)!!!

فکر نمیکردم روابط خوب با همکارات و حفظ حریم خصوصی تو یه محیط کاری خیلی سخت باشه!

فکر نمیکردم  برای ۲ساعت آف شدن، مجبور به چاپلوسی و تملق باشی.

فکر نمیکردم برای بالا بردن خودت مجبور بشی بقیه رو بکوبونی.

فکر نمیکردم برای ۵هزار تومن، دونفر بتونن از صبح تا ظهر اونم تو یه محیطی مثل اتاق عمل با هم دعواکنن!!

فکر نمیکردم گرفتار حرفای خاله زنکی بقیه بشی.

فکر نمیکردم همزمان با کارکردن ، نشه درس خوند.

فکر نمیکردم ...

بیخیال!

این من نیستم که تسلیم محیط میشم،این محیطه که تسلیم من میشه!

و من الان با وجود اینکه همه ی بچه های جدید گرفتار این مسائل شدن ،به غیر از مورد اول(که اونم یه توانایی محسوب میشه!)، هنوزم همون فکرای قبل رو میکنم.

من الان،اینجا،تو همین لحظه به خودم قول دادم که دچار بیماریایی که تو پرسنل بیمارستان اپیدمی شده،نشم!

هرگز،هیچ وقت،عمرا...

-----------

همنفس!

خوشحالم که تو ازین مشکلا نداری!

منم تازه شناخت پیداکردم،فضا خیلی قابل تحمل تر شده.

+ شنیدی دانشگاه ایران منحل شد و رفت زیر مجموعه ی تهران؟!!!

این دفعه ،تا پامونو از یه محل تحصیل گذاشتیم بیرون، پکید!!!

+جات خالی بود در حد جام جهانی!

رضاصادقی با حرفاش خفن اشکمو درآورد!هی میگفت بخونید به جای اونی که دوست داشتید باشه ونیست!

 

 

- مرضیه

+نوشته شده در یکشنبه نهم آبان 1389ساعت2:4توسط شادی-مرضیه | |

از اول این هفته که ظرفیت های بیمارستانا اعلام شد، رفتیم دنبال کارامون و

بالاخره فردا اولین روز کاری شروع میشه!

به دلایل امنیتی و اینکه احتمالا پست های آینده در رابطه با خاطرات محل کارمونه از ذکر نام بیمارستان های مربوطه معذوریم!!

تصمیم گرفتیم به همکلاسیای سابق آدرس وبلاگ رو بدیم تا بیان و با نظراشون خاطرات رو زنده کنن!

بچه ها ما به شدت دلتنگ کلاسیم..........

+کاش این پسوندها نبود!

 

-مرضیه

 

+نوشته شده در سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت14:8توسط شادی-مرضیه | |

وقتی بچه تر بودیم منظورم همون موقع است که تازه کنکور قبول شده بودیم و هر کی ازمون میپرسید: عزیزم چی میخونی؟ باد تو گلومون مینداختیم و سینه سپر میکردیم و با افتخار میگفتیم: پرستاری اتاق عمل بعد از اونم باید کلی توضیح میدادیم که تو اتاق عمل چکار میکنیم و کلی از رشته مونو و حیثیت مون دفاع می کردیم.

 بگذریم جی میگفتم؟!

آهان! وقتی بچه تر بودیم، وقتی استاد سرکلاس میگفت یه اسکراب فلان کارو میکنه و سیرکولر فلان کار، کلی آنالیر می کردیم که بالاخره آدم اسکراب باشه باکلاس تره یا سیرکولر؟؟؟

وقتی وارد اتاق عمل شدیم به سفارش یکی از دوستان ، شدیدا تلاش میکردیم که اول سیرکولر خوبی باشیم و البته سیرکولر خوب بودن کاری بس دشوار بود

انقدر تو سرو کله ی هم میزدیم که برای فلان عمل اسکراب باشیم و بعد از عمل هم کلی پز می دادیم که من سر فلان عمل دست شستم  در واقع فقط دست شسته بودم و سر عمل هیچ کاری نکرده بودم بجز توجه  اونم نه به موضع عمل بلکه به حرفایی که بین تیم جراحی رد وبدل می شد.

چه بحث هایی که بابت همین اسکراب بودن با هم گروهیامون نداشتیم چه گان هایی که از تن همدیگه در نیاوردیم یادش بخیر

کم کم برامون عادی شد طوری که ماه وهفته های آخر، عملا رو به هم پاس می دادیم و فهمیده بودیم که نقش یه سیرکولر بسیار سخت تر وحساس تر از اسکرابه! در حقیقت بدو بدوی (با کسره خوانده شود) سیرکولر بیشتره

اما

این روزا به نتیجه ی جالبتری رسیدم اینکه "از این دو بهتر، دانشجو بودنه" چون تو اتاق عمل بیکار میگردی و همه رو زیر ذره بین قرار میدی که بعدا با دوستات به سو تی هاشون بخندی اصلا  در قبال احدالناسی هم مسئول نیستی. با همه ، از مریض گرفته تا جراح شوخی  میکنی و میخندی. کاش هنوز دانشجو بودیم

"یاد باد آن روزگاران یاد باد"

یادآوری برای دوستانی که اتاق عملی نیستند:

برای کسب اطلاعات بیشتر (وظایف اسکراب و سیرکولر) به پست های قبلی مراجعه فرمائید

 

-شادی

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت22:10توسط شادی-مرضیه | |

چندشب پیش خواب وحشتناکی دیدم!خوابی که باعث شد دوباره یادم بیفته شغل پرخطری داریم.یادم بیفته این جون آدماست که زیر دست ماست و یک لحظه غفلت،یه اشتباه کوچیک  و بی دقتی ساده ممکنه به ناقص شدن یا مرگ یه آدم منجر بشه!

اولا که اومده بودم تو این رشته فکر میکردم اگه خدای نکرده اتفاق ناگواری تو اتاق عمل بیفته مسئولیت همه ی قصورها و کوتاهیا به عهده ی جراحه،فکر میکردیم ماکه کاری بدون اجازه ی اونا نمیکنیم که بخوایم جواب پس بدیم!

اما حالا همه ی تصوراتم غلط از آب در اومده! حالا فهمیدم که اگه جراح هم خطایی بکنه این ماییم که مقصریم!

چندوقت پیش سر یه عمل لوزه بودم،موضع عمل دهان یه بچه ی 3ساله بود که خودتون میدونید چه قدر باز میشه،جراح محترم با هدلایت(چراغی که روی سر نصب میشه) تو دهان بیمار بود و من اصلا هیچ چیزی نمیدیدم.کارم این بود که گاز هایی با قطعه های گوچیک به پنس بزنم و بدم دست جراح و ساکشن رو تو دهان بچه نگه دارم.

شمارش گاز ها رو هم بایددرنظر داشتم تا بعد از عمل گازی تو حلق بیمار جا نمونه و مشکل زا نشه.

حالا اینایی رو که گفتم شما تصور کنین!

جراح محترم بعد از اینکه جراحیش تموم شد،خیلی جدی رو کرد به من و گفت:بیا جای من،خوب ته حلق رو نگاه کن ببین گازی جا نمونده باشه!!

این یعنی چی؟!

خدارو شکر که دقتم تو شمارش گازها بالا بود و وقتی گازهای بیرون آورده شده رو شمردم فهمیدم چیزی جا نموند وبه همون تعداد اولیس،وگرنه منکه هیچ نوری رو ی سرم نداشتم واز اول عمل تازه داشتم موضع رو میدیدم از کجا باید فرق گاز خونی و احشای ته حلق رو باهم تشخیص میدادم؟!!

نمیدونم ولی یه لحظه حس کردم دکی به خودش مطمئن نیستو و میخواد بعدا اگه خدای نکرده اتفاقی افتاد پای منم گیر باشه!!

یه لحظه حس کردم جون اون بچه ای که رو تخت خوابیده واسه دکی مهم نیستو فقط میخواد پروانه ی طبابت خودش مشکل دار نشه!

خیلی از جراحا اینجورین و صدالبته خیلیا هم اینجوری نیستن ولی اگه در خوش بینانه نرین حالت نسبتشونو 50 به 50 هم حساب کنیم ،بیچاره 50 درصد بیمارا و بیچاره مایی که سر عمل این 50 درصد پرستار اتاق عملیم!!

 

+ حالا بماند که ممکنه  موردی پیش بیاد که بیمار محترم،بیماری های خطرناک ویروسی و ... هم داشته باشه و...

+ حالا بماند که گازای بیهوشی برای کسایی که مداوم استنشاق میکنن چه ضررایی داره...

+ حالا بماند که ...

 

 - مرضیه

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت0:44توسط شادی-مرضیه | |